برگزاری مسابقه عکس توسط سازمان بهزیستی قزوین باعث شد تا جمعی از عکاسان قزوینی با حمایت حوزه هنری و سازمان فرهنگی-ورزشی شهرداری قزوین سفری به خانه سالمندان گیلان و تعدادی از مراکز بهزیستی قزوین داشته باشند.

هر چند با عکاسان خوب قزوینی، محمد ، بچه های گروه ۱۰ و گروه آمونت هم سفر شدم اما واقعا روز تلخی بود. هر چه قدر تلاش کردم تا احساساتم رو کنترل کنم نشد. خیلی تحت تاثیر فضا قرار گرفتم. خیلی. یه روزه که احساس تنهایی می کنم. بد جور بهم ریخته ام.

به معصومه که می گفتی بخند ، بلند بلند می خندید ... انقدر بلند که نمی تونستی بهش لبخند نزنی!

دیگه مادر زینب بهش سر نمی زنه! اون تنهای تنهاست. فقط به خاطر اینکه بدون دست به دنیا اومده، حالا باید بین یه مشت پیر و معلول و کند ذهن سال ها زندگی کنه...

لااقل ای کاش می تونست مگس ها رو از خودش دور کنه.

حالا تو مانیتورم با بغض بهشون نگاه می کنم. سرم درد می کنه. هر چی فکر می کنم نمی فهمم راز خلقتشون چیه! تنها کاری که براشون کردم اینه که عکس هاشون رو واسه ایسنا بفرستم
تا شاید تو هفته بهزیستی عکس هاشون روی سایت کار بشه...
تا شاید وضعیتشون بهتر بشه...
تا شاید یکی واسه معصومه یه عروسک دیگه بگیره...
تا شاید زینب از اون تو در بیاد ...
تا شاید مگسی نباشه ...
تا شاید دیگه تنهای تنها نباشه ...