من معتاد شده ام
هنوز یادم نرفته روزی رو که برای اولین بار پا به ایسنا گذاشتم. در این دنیای عجیب ، ایسنا برام جای عجیب تری بود. از سقف کوتاهش خوشم می اومد و آدم های متفاوتش! فکر می کردم می تونم به بهونه انجام کارهای خبرگزاری عطش عکاسیم رو خالی کنم. آخه به همه چیز فکر می کردم جز اینکه بخوام خبرنگار باشم. عکاسی خبری برام ناملموس بود. فقط عاشق عکس دیدن بودم و فیلم. هر روز که به ایسنا می رفتم فقط از با دیگران بودن لذت میبردم و به دنبال بهانه ای بودم که دوربین رو با لنز تله دوست داشتنیش ببرم خونه و عقده ام رو بر سر اون نیکون بینوا خالی کنم. آخر هم سر همین قضیه از ایسنا اخراج شدم. انقدر خلا نبود دوربین برام ناراحت کننده بود که باز مجبور شدم برگردم تا این بار خودم رو ثابت کنم. هر چه می گذشت بیشتر علاقه مند می شدم. پر از تجربه های نو بود. پر از هیجان. پر از شور. فقط یه بدی داشت و اون بی پولی بود. هر بار که بی پولی بهم فشار می آورد به زمین و زمان بد بیرا می گفتم تا تلافی اون همه بیگاری رو در بیارم. اعتراف می کنم خیلی طول کشید تا بفهمم خبرنگاری هم رسالتیه و می تونه رنگ زندگیم رو تغییر بده و اون موقع بود که مات و متحیر و انگشت به دهن موندم که ای دل غافل چقدر زمان گذشته و من هنوز اول راهم. خرید دوربین ایسنا واقعا تحول عظیمی برام بود. باور نکردنی بود. فکر می کردم یک هواپیما بهم دادن که می تونم دنیا رو باهاش ببینم. نمی تونستم بخوابم. اعتراف می کنم بسیار حس خوبی دارم از اینکه به این مرحله رسیدم و دوست دارم بیشتر و بیشتر تلاش کنم. عکاسی خبری واقعا برام یک دلیل برای زندگی شده. تنها عاملی که یکسری موازین اخلاقی رو در من بوجود آورده و باعث شده کمی به خودم و دیگران احترام بگذارم. با تمام دلخوری ها و سختی ها خبرنگاری رو دوست دارم و بهش احترام می زارم. می دونم غیر ممکنه که جلوی شغلت بنویسند خبرنگار و دغدغه آینده نداشته باشی، دغدغه مالی، آرامش، رفاه و هزاران دغدغه دیگه ولی هر کار هم که می کنی این شغل یقه ات رو ول نمی کنه. چند وقتی که فکر به آینده عذابم می ده و نمی تونم تصمیم بگبرم. تنها یک چیز بر من روشنه و اون اینه که اگر یک روز عکس نگیرم ، می میرم. حتی اگه دوربین نداشته باشم باز می تونم ببینم و این بزرگترین هدیه این دوره زندگیمه. انگار واقعا معتاد شدم...
