اين نوشته نقدي بر فيلم داگويل است که بسيار فوق العاده و زيبا و ديدنيه. نقد توسط دوستم علي عزيزي نوشته شده، فقط براي اينکه از جذابيت فيلم کم نشه بهتره که اول فيلم رو ببينيد بعد بخونيدش.

کارگردان و فيلم نامه نويس: لارنس فون تريه
بازيگران: نيکول کيدمن (گريس مارگارت موليگان)- هريت آندرسون (گلوريا)- لورن باکال (ما جينجر) -پل بتاني (تام اديسون)- پاتريشيا کلارکسون (ويرا)
در مورد فيلم: داگويل ادبي ترين فيلم تاريخ سينماست يعني زبان فيلم بسيار به زبان ادبيات نزديک است و شما هنگام ديدن فيلم حس مي کنيد که در حال خواندن يک رمان هستيد. همانطور که نويسنده، رمان خود را به چند فصل تقسيم مي کند لارنس فون تريه هم داگويل را در نه بخش و يک مقدمه روايت مي کند. هر بخش داراي عنواني است که در حقيقت خلاصه داستانش را بيان مي کند.همان طور که هر رمان يک راوي يا داناي کل دارد، داگويل نيز داراي يک راوي است که در قسمت هايي از فيلم به روايت داستان مي پردازد، راوي داستان حتي به بيان احساسات و افکار دروني شخصيت ها و توصيف صحنه ها مي پردازد. صداي راوي بسيار دلنشين است و داستان را به زيبايي روايت مي کند، طوري که شما نه تنها از صحبت هاي او خسته نمي شويد و آن را اضافه نمي دانيد بلکه آرزو مي کنيد که او قسمت هاي بيشتري از داستان را روايت کند.
داگويل داستان يک جامعه است. کارگردان براي اينکه داستان را روايت کند دست به کار جالبي زده تمام فيلم در يک استوديو در سوئد فيلمبرداري شده . داگويل شهري است که خانه هاي آن ديوار ندارند و به جاي ديوار روي زمين استوديو با رنگ سفيد خط هاي فرضي کشيده شده. بين اين خانه هاي فرضي روي زمين اسم خيابان ها را نوشته اند. شهر يک معدن فرضي هم دارد که در واقع تنها چند تکه چوب بيشتر نيست. حتي شهر يک سگ به اسم موسي دارد که روي زمين کشيده شده است و کنارش نوشته شده است dog. به اين ترتيب همه چيز در داگويل فرضي است به جز آدم هاي شهر. نبودن ديوارها موجب مي شود که ما درآن واحد بتوانيم تمام مردم شهر را ببينيم.
خلاصه فيلم: داگويل شهر کوهستاني در ايلات متحده است که جمعيت آن بسيار کم است و مردم شهر انسان هاي ساده اند که به کار خودشان مشغول هستند. تا اينکه در يک شب دختري به نام گريس که از دست تعدادي گانگستر در حال فرار است به اين شهر پناه مي برد. روز بعد ساکنان داگويل در يک نشست همگاني به ماندن گريس راي مي دهند به اين شرط که او بتواند در طي دو هفته همدردي آنها را جلب کند. گريس به يکايک خانه هاي شهر مي رود، در کار روزانه به اهالي کمک مي کند. به مدت يک فصل او در داگويل روزگار را به خوشي مي گذراند، و حتي به ازاي کاري که مي کند مزد مي گيرد. در اين ميان به تام دل مي بازد. تام هم به ظاهر عاشق اوست.
اول تابستان پليس از راه مي رسد. آنها به جستجوي گريس هستند. با آمدن پليس مردم داگويل نگران مي شوند. از نو در يک نشست همگاني راي مي دهند که هر چند گريس مي تواند همچنان در داگويل بماند، اما به دليل خطري که از سوي او متوجه اهالي ست، مي بايست سختکوش تر باشد و مزد کمتري بگيرد. کم کم گريس مورد آزار قرارمي گيرد و زن ها از او مثل يک برده کار مي کشند ومردها او را وسيله هوسراني خود مي کنند. دست آخر او را مانند يک سگ به زنجير بسته و همچنان از جسم، زنانگي و نيروي کار او بهره مي گيرند.
داگويل غرور گريس و شخصيت او را مي خورد. تا اينکه تام، گريس را به گانگسترها لو مي دهد. ولي وقتي گانگسترها وارد شهر مي شوند متوجه مي شويم که رييس گانگستر ها در واقع پدر گريس بوده و دخترش براي اينکه شريک جنايات او نباشد از دستش فرار کرده. به اين ترتيب ورق برمي گردد و قدرت به او مي رسد. گريس که مردم او را از دختري مهربان به يک سگ تبديل کرده اند، دندان هاي خود را به مردم داگويل نشان مي دهند و انتقام سختي از آنها مي گيرد.
تحليل فيلم: داگويل تنها در مورد يک شهر کوچک نيست بلکه در مورد کل جامعه امريکا يا حتي کل جامعه بشري است. گريس نماد طبقات پايين جامعه و انسان هايي است که قلب هاي پاک دارند و از فداکاري و کمک به ديگران هراسي ندارند. مردم شهر نماد طبقات متوسط ويا حتي بالاي جامعه (و شايد هم کشورهايي مثل آمريکا) هستند که تنها به خود و زندگي شان (يا منافع ملي خودشان) مي انديشند و دور خود ديوارهاي فرضي کشيده اند. اين دسته با سگي خود انسان ها بي پناه مثل گريس را استعمار مي کنند و فکر مي کنند آدم هاي ضعيف براي خدمت به آنها خلق شده اند و با رفتار هاي خود آنقدر به آنها فشار مي آورند تا آنها به سگ هايي درنده تبديل کنند. اين فيلم به ظالمان هشدار مي دهد که اگر روي قدرت به دست اين افراد بيافتد انتقام انها سخت خواهد بود و اين سگ ها که خود تربيت کرده اند به جان آنها خواهند افتاد...
و چه زيبا و با معناست سکانس پاياني فيلم که مي بينيم آدم هاي شر روي زمين افتاده اند و تبديل به خط هايي فرضي تبديل شده اند و موسي سگ شهر که فقظ يک نقاشي روي زمين بود تبديل به يک سگ واقعي شده و شروع به پارس مي کند.
واي به روزي که انسانيت بميرد و سگ ها جاي انسان ها را بگيرند.
داگويل فيلمي بسيار زيباست که فون تريه روي ثانيه، ثانيه آن کار کرده به طوري که مثلا در آخر فيلم ما متوجه مي شويم چرا اسم فيلم Dogville است: ((روستاي سگ))
در آخر توصيه مي کنم حتما تيراژ پاياني فيلم را ببينيد که بسيار با معني و در واقع کامل کننده فيلم است.